پ.ن:برای اولین بار در طول همه سالهایی که دلشوره دارم،به تحریم نوشتن فکر میکنم...تحریم فکر کردن به همه چیزهایی که ...
تگــــرگی نیست ، مــــــرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حســــــــــابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شــــــــــــــــــــــــب با روز یکســــــــان است .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمســـــــــــــــتان است ...
(خیلی سعی کردم چیزی بنویسم که شرح این روزها و لحظه ها باشه،اما هیــــــــــــــــــــچ! واقعا" هیچ... و به نظرم این قطعه از اخوان ثالث گویاتر از هر نوشته ای آمد... )
پ.ن: گونه ها خیسه دلا پاییزه / بارون قحطی از ابر میریزه / همه عزادار سر به گریبون / مردا سر دار زنا تو زندون