گاهی اوقاتم اونقدر قصههات رو نمیگی که دیگه قصهها غریبه میشن.
سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشهی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه ..
آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه..
*بی ربط:نمای نزدیک٬روز دوشنبه۲۱ اردیبهشت زندان اوین-رکسانا صابری آزاد شد.
پ.ن1:با دیگران سیّاره من فرق دارد...
پ.ن2:مامان بیا دیگه..اینقدر دلـــــــــــــــــــــــم تنگ شده که اصلا اندازه نداره..دلم هیچکسُ نمی خواد .
اصلا این هفته رو "د و س ت ن د ا ش ت م "
شنبه جلوی اونهمه هوادار متعصب رئالی اونم کجا ؟توی برنابئو 6تا گل می خوریم از کی؟
بارسلونا ....!!!!!!!
سه شنبه مادر گرامی رو با کلی نم اشک و دلتنگی راهی سفر مکه می کنی و بعدش همه ش دلتنگی و دلتنگی..تا 2هفته مامانت نیست که صبح ها بیدارت کنه وشب ها هم با یه لیوان عرق کاسنی و خاک شیر به استقبالت بیاد و... (
اخه اینم شد زندگی!!! )
4شنبه شب اعصاب خورد کنی هم که با همت و تلاش داور نروژی رقم خورد تا این
بارسلونایی ها ! صعود کنند.حیف در ملاء عام نمی تونم ناسزا بــــدم..
5شنبه هم که نمام مدت می شینی پای کامپیوتر و ترجمه و sun bitile ,caption ..... ,پروژه رو باید 1شنبه تحویل بدی و 24ساعت شبانه روز وقت کم می یاری..به خودت می یای می بینی نصفه شبه ..
جمعه هم خسته و خواب آلود می یای سرِ کار و کلی متلک از
بارسلونایی ها می خوری و بدو بدو باید بی سراغ بقیه این ترجمه ها که زودتر به
جشنواره کن برسه..
.
.
اینها همه غرهای من بود !
امروز یک
غرغرو هستم!!
پ.ن:بنیامین و سیروان گوش می دهیم،یکی در میون!! ;)
وقتی 48 ساعت بد رو سپری کرده باشی
بیای سر کار
روز جمعه
همینجوریش حوصله نداری...
یعد یهو یه خبر افتضاح می شنوی...
"اعدام دل آرا دارابی"..دم دمای صبح..بدون اینکه قبلش اعلام کرده باشند..بدون اینکه خانواده ش بدونند..دست و صورتش رو می شوره و بدون اینکه بدونه چرا می برنش
میره بالای چوبه دار..خانواده ش وقتی میرسند که دخترک نفس های آخر رو هم کشیده..معلوم نیست کی می تونن جنازه شو رو تحویل بگیرند و یه جایی دفن کنند و ..."
بعد بهت زده نگاه میکنی..
باورت نمیشه..
دهنت تلخ میشه..
---
6سال گذشته..
دخترک 17ساله که یه روزی به خاطر 1001 چیزی که نمیدونیم چیه نقش قاتل رو بازی کرد و پذیرفت که به خاطر پسری که عاشقش بوده همه چیز رو گردن بگیره،حالا توی 23 سالگی میره بالای دار..
اون روز با کلی وعده و وعید قبول کرد که به کار نکرده اعتراف کنه،چون بهش گفتند رضایت میگیریم...اما 6 سال گذشت...و خبری نشد و ......فاجعه اتفاق افتاد!
...
حالا کمتر از 12 ساعت از اعدام دل آرا میگذره...
هنوز گیجم
اصلا تمرکز ندارم بنویسم..
نه باری صفحه های روزنامه
نه حتی برای این بلاگ دلمرده..
تمام 48 ساعت گذشته قبل از شنیدن این خبر گیج و گنگ بودم
نمیدونم این گیجی بابت قرص ها و امپول های خساسیت بود یا چیزی که بهش فکر میکردم...
اما الان میدونم همه چیز به هم چیز لینکه...مثه فلش های اورکات که به چند تا --> به کسایی مرتبط می شدی که خودتم باورت نمی شد.
به جمله ای فکر میکنم که چند روز پیش بابت موضوعی از ذهنم گذشت.
"توی این روزها..توی عصر تکنولوژی و تمدن..آدم خوار به کسی میگن که گوشت انسان می خوره...اما من مطمئنم ما هنوز همون آدم خوارهای صدها سال پیشیم..تکنولوژی..زندگی مکانیزه..لایه های روشنفکری و ... این اجازه رو نمیده که به اون شبک و سیاق آدم خوری کنیم..اما
ما واقعا" در دنیای امروزی آدم خواریم..کمترین فرصت و قدرتی که داشته باشیم همدیگه رو می جَویم و روح همدیگه رو لَت و پار میکنیم ......"
فکر کردن به خیلی چیزها از اون شب بارونی شروع شد ..
دل آرا و دل آراها زیادند...
بلاگردان هایی که جورِ خیلی های دیگه رو میکِشند
و این چرخه باز هم ادامه داره..
کی مقصره؟
خانواده مقتول؟
قانونی که به در و پیکره؟
دل آرا؟
پسری که حالا ....؟
...
*لینک مرتبط بااعدام دل آرا دارابی/گزارش کامل شنبه۱۲اردیبهشت٬روزنامه اعتماد
دل آرا دارابی اعدام شد
نمايشگاه دل آرا دارابي - 28 مهر ۱۳۸۵- گالري گلستان
پ.ن:می لیسد زمان ،زخم هایمان را .......