تبليغاتX
دلشوره های من
ميدوني که نگاه آدما حرف ميزنه .. ميدوني که اول چشماشون همديگه رو ميبوسن ..
بعد نگاشون همديگه رو بغل ميکنه ؟ بعد قصه‌شون شروع ميشه ... چقد حرف ميزني آخه ؟
 ميخواي ديگه حرف نزنيم ؟ ميخواي ديگه نيگا نکنيم ؟
تو فکر ميکني بلد نيستي ولي خوبم بلدي چشمات رو ببندي .. بعد همه چيو ببيني ...
ميدوني ياد اون روز افتادم که گفتم تو ديوونه اي ..
بعد اون چشما و اون دستا و اون عکسا رو نيگا کردي ..
بعد سرت رو آوردي بالا گفتي نه .. تو واقعا ديوونه اي ... من توانايي‌هات رو دست کم گرفته بودم .. ديوونگي‌م گرفته ... ميفهمم..می فهمی ؟

پ.ن1:بر پدر و مادرِ آلرژی و حساسیت و کورتون و .. لعنت!
پ.ن2:کاش میشد از هه چیزهایی که... عکس گرفت و ارشیو کرد..بعد با یه کلیک....

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 16 توسط شیوا-الف |

هر روز هزار بار به هزار چهره زندگی میکنیم
و هر بار حسرت روزی را میخوریم که بتوانیم بدون چهره عوض کردن زندگی کنیم.

پ.ن1:دیدی سما؛من و تو چقدر سرخوشانه می خندیم به اینهمه بلاهت؟؟!!!!
پ.ن2:امسال یه سال محشره،به ما چقدر خوش میگذره! به من و این دو تا دیوونـــــــــــــــــــــه دوست داشتنی :))))))

mancholi o jezgheli

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 16 توسط شیوا-الف |

 

به این میگن یه شروع خوب واسه یه سال خوب

مرسي .. مرسي که اين قدر زود آرزوم براورده شد ... مرسي که این سالها اينقدر آروم و خوشحال نبودم . حالا لطفاً من چشام رو ميبندم مي‌خوابم ديگه بلند نشم .. خب ؟


پ.ن1:این سفر 3تایی یه خاطره شد تا همیشه... :)
پ.ن2:دارم تلاش میکنم که "بــــــــــــاور" کنم....همونی که رو آینه نوشتی.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11ساعت 19 توسط شیوا-الف |