توی زندگی بعضی چیزها هست که چاره نداره
توی زندگی گاهی اوقات هست که فقط باید سر تکون بدی و سکوت کنی
توی زندگی گاهی اوقات هست که نمی تونی حقیقت رو بگی
توی زندگی گاهی اوقات هست که حجمهء اتفاقات اونقدر زیاده و با هم در یک زمان نازل میشه که فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی
توی زندگی گاهی اوقات هست که توی عمل انجام شده قرار میگیری و هیچ چاره ای جز همراه شدن با مسر رودخانه نداری
..
"درباره الی" یکی از همون "گاهی اوقات" است
دیشب کمی از ساعت 1نیمه شب گذشته بود که از سالن سینما بیرون اومدیم
به جرات می تونم بگم همه گیج و کمی گنگ بودند
ذهن همه هنوز درگیر این اتفاقهای پیاپی و گیر افتادن در موقعیت های گریز ناپذیر بود
چه کسی مقصر بود؟
"الی"..سپیده".."آرش".."نامزد الی"..و یا "احمد" ؟؟؟
شاید هم صاحبخانه شمالی که بی وقت اومد شمال و ...
نمیدونم
**
در راه برگشتن به بولتن فقط داشتم فکر میکردم و پازل ها رو کنار هم می گذاشتم،تلاشم برای رسیدن به یک نتیجه نهایی بی فایده بود
جوری با خودم و شخصیت های داستان اصغر فرهادی درگیر بودم که اقای عکاس بولتن ازم خواست که رانندگی نکنم اما ترجیح دادم ذهنم به کار دیگه ای مشغول باشه..
الانز هم وقتی دارم درباره "درباره الی " می نویسم ذهنم مشغوله.
هنوز هم فکر می کنم توی زندگی یه چیزهایی هست که چاره نداره
و چقدر برای "سپیده" غصه خوردم
برای همه رنجی که کشید..
یه دیالوگ خوب از همسر آلمانی احمد بود که مرتب توی ذهنم تکرارش میکنم:
"یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایانه" ....
پ.ن1:این صدای چوب زمـــــانه ست که گوش فلـــــک رو "کَر" کرده،چوب خـــــــــــــــــــــــــدا صدا نداره..هم برای "او "٬ هم برای "فرشته" اش!!! و هم ملیجکان ....
پ.ن2:قرارمون یادت نره پری کوچک من.... *: