تبليغاتX
دلشوره های من

همه چیز تو یه روز اتفاق افتاد
و اون یه روز هی تکرار میشه
تکرار میشه
تکرار میشه
...
و بازم داره تکرار میشه.

و هر دفعه تو فکر میکنی این آخرین روزیه که داره تکرار میشه
ولی هر روز یه روزیه مثل روز قبل
که باید دوباره تکرار بشه .
میدونی کدوم روز رو میگم ؟
هر بودنی تو یه روزایی خلاصه میشه
تو یه شب‌هایی
تو یه ساعت‌هایی

بعضی وقتا باید با خودت بشینی هی حرف بزنی
هی حرف بزنی

و بعد ساکت بشی
دیگه حرف نزنی.

خب ٬ من میدونستم
یه چیزایی هست.

اما سعی میکردم بهش فکر نکنم

وحشتناکتر اینکه چیزی نمونده.

فکر کنم دور تناوبش رو پیدا کردم.
و این تلخ‌ترین چیزی بود که میتونستم پیدا کنم.

 

 

همینجوری:آدما که بهت نزدیک میشن همچین دندوناشون هم تیزتر میشه ... اصلاً معنی صمیمی شدن همینه دیگه نه ؟

 

بی ربط:از امروز رسما" رقابتهای جام ملتهای اروپا شروع شد.بدون تیم محبوبم "انگلیس" یورو هم مزه همیشگی را ندارد

 

پ.ن:میلیسد
زخم هایمان را
زمان ...

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 22 توسط شیوا-الف |

فراموش كرده بودم كه اين وبلاگ متعلق به هر كسي هست جز خودم!

و من بيشتر نقش يك مدريتور را دارم!!!!

فراموش كرده بودم كه تحت هر شرايطي بايد مطابق ميـــــــــــــل خواننده ها بنويسم..

بنابراين اين پست را پاك كردم تا بيش از اين مورد الطــــــــــــــــــــــــــــــــــــاف دوستان و كامنتهاي بسيار دوست داشتني كه قابل پابليش شدن نيست نشوم.

 

مِن بعد هم تلاش ميكنم تا پست هايي بنويسم كه به مــــــــــــذاق همه خوش بياد

اصلا چطوره بلاگ رو همگاني ش كنم تا هر كسي دوست داره بياد هر چي دوست داره بنويسه؟هان؟؟؟

اينطور انگار بهتره.

 

شرمنده که پی نوشتها به قوت خود باقیست:

 

پ.ن1:هنوز هم معتقدم وبلاگ مثه "بیکینی" می مونه!
همه جا رو نشون میده جز جاهای اصلی رو ...
پ.ن2:وقتی یه عده جلوت صف میکشن و شمشیر از "رو" میبندن بدون اونقدر "شاخ" بودی که نتونستن بی خیالت بشن و ..... :)

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 14 توسط شیوا-الف |


فردا که سي سالت ميشه .. يا شايدم چهل سال  به اين فکر ميکني که تو اين زندگي به کجا رسيدي. چي به دست آوردي. به اين فکر ميکني که رويا هات کوشن .. ؟
به بچگيت فکر ميکني ؟ به 10 سالگيت .. به 19سالگيت.
به اولين باري که عاشق شدي .. به اولين باري که تصميم گرفتي مال کسي باشي ?!
به اولين باري که تصميم گرفتي بچه داشته باشي ؟ به اولين باري که اعتراف کردي !؟ به اولين باري که تونستي چيزي رو واقعاً بخواي ..
و به همه‌ي چيزايي که تونستي بخواي داشته باشي تا چيزي به دست آورده باشي و روزي که به 55 سالگي و 75 سالگي رسيدي و تو سرازيري زندگي افتادي و به عقب نگاه کردي ..
پشتت خالي نباشه .
هر وقتي خواستي تصميمي رو الان بگيري  به  20سال ديگه فکر کن. به 40 سال ديگه ...به اون روزي که به عقب نگاه ميکني و لبخند ميزني .
چون اون لبخند ميتونه تلخ‌ترين لبخند زندگيت باشه یا ميتونه آروم‌ترين لبخند زندگيت باشه.

... و يادت نره که خط عمرت رو کف دستت حک شده. خيليا هستن که 30 سالگي آخر خطشونه.
يه روزي هم تو پشيمون ميشي و ... ديگه خيلي دير شده. چون ديگه کسي نيست ، چيزي نيست ، هيچي نيست . خاليه.

به حس اون روزت فکر کن. اون روزي که وقتي به دودي که تو آسمون ريشه ريشه ميشه و هر باريکه‌ش کم‌رنگ ميشه و کم‌کم گم ميشه نگاه ميکني
و تمام وجودت خالي ميشه و سردي همه‌ش رو ميگيره. . .

بترس.
(با خودم بودم)

 

پ.ن1:آقایون و خانم های منچستری برید با قهرمانی ثانیه آخرتون حال کنید.ابر و باد و مه و خورشید کمک کردند تا "جام دار" بشید.
پ.ن2:فضولها به بهشت نمي روند.یه راست میروند به درک !! :)

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 17 توسط شیوا-الف |