همه چیز تو یه روز اتفاق افتاد
و اون یه روز هی تکرار میشه
تکرار میشه
تکرار میشه
...
و بازم داره تکرار میشه.
و هر دفعه تو فکر میکنی این آخرین روزیه که داره تکرار میشه
ولی هر روز یه روزیه مثل روز قبل
که باید دوباره تکرار بشه .
میدونی کدوم روز رو میگم ؟
هر بودنی تو یه روزایی خلاصه میشه
تو یه شبهایی
تو یه ساعتهایی
بعضی وقتا باید با خودت بشینی هی حرف بزنی
هی حرف بزنی
و بعد ساکت بشی
دیگه حرف نزنی.
خب ٬ من میدونستم
یه چیزایی هست.
اما سعی میکردم بهش فکر نکنم
وحشتناکتر اینکه چیزی نمونده.
فکر کنم دور تناوبش رو پیدا کردم.
و این تلخترین چیزی بود که میتونستم پیدا کنم.
همینجوری:آدما که بهت نزدیک میشن همچین دندوناشون هم تیزتر میشه ... اصلاً معنی صمیمی شدن همینه دیگه نه ؟
پ.ن:میلیسد
زخم هایمان را
زمان ...
فراموش كرده بودم كه اين وبلاگ متعلق به هر كسي هست جز خودم!
و من بيشتر نقش يك مدريتور را دارم!!!!
فراموش كرده بودم كه تحت هر شرايطي بايد مطابق ميـــــــــــــل خواننده ها بنويسم..
بنابراين اين پست را پاك كردم تا بيش از اين مورد الطــــــــــــــــــــــــــــــــــــاف دوستان و كامنتهاي بسيار دوست داشتني كه قابل پابليش شدن نيست نشوم.
مِن بعد هم تلاش ميكنم تا پست هايي بنويسم كه به مــــــــــــذاق همه خوش بياد
اصلا چطوره بلاگ رو همگاني ش كنم تا هر كسي دوست داره بياد هر چي دوست داره بنويسه؟هان؟؟؟
اينطور انگار بهتره.
شرمنده که پی نوشتها به قوت خود باقیست:
پ.ن1:هنوز هم معتقدم وبلاگ مثه "بیکینی" می مونه!
همه جا رو نشون میده جز جاهای اصلی رو ...
پ.ن2:وقتی یه عده جلوت صف میکشن و شمشیر از "رو" میبندن بدون اونقدر "شاخ" بودی که نتونستن بی خیالت بشن و ..... :)
... و يادت نره که خط عمرت رو کف دستت حک شده. خيليا هستن که 30 سالگي آخر خطشونه.
يه روزي هم تو پشيمون ميشي و ... ديگه خيلي دير شده. چون ديگه کسي نيست ، چيزي نيست ، هيچي نيست . خاليه.
به حس اون روزت فکر کن. اون روزي که وقتي به دودي که تو آسمون ريشه ريشه ميشه و هر باريکهش کمرنگ ميشه و کمکم گم ميشه نگاه ميکني
و تمام وجودت خالي ميشه و سردي همهش رو ميگيره. . .
بترس.
(با خودم بودم)
پ.ن1:آقایون و خانم های منچستری برید با قهرمانی ثانیه آخرتون حال کنید.ابر و باد و مه و خورشید کمک کردند تا "جام دار" بشید.
پ.ن2:فضولها به بهشت نمي روند.یه راست میروند به درک !! :)