يلدا را دوست دارم به خاطر هندوانه هاي شيرين و تردش..به خاطر آجيل شيرينش كه عاشق انجيرهاي خشكش هستم..به خاطر فال خافظي كه راس ساعت 12نيمه شب ميگيرم.
اما يلدا را دوست ندارم به خاطر شروع زمستاني كه هيچوقت دوستش نداشتم..به خاطر سرماي زيادي كه هميشه عذابم مي داده..به خاطر نزدیک شدن به داستاني به نام خانه تكاني!!
1-ترجيح ميدهم چيزهايي كه ديگران نمي دانند را براي خودم باقي نگه دارم.خب شايد "سيكرت" باشه!
2-الان هم يه ارزو دارم اينكه چشمهام و ببندم باز كنم و مثلا تابستان سال آينده باشه.
از همه دوستان عزيزم هم دعوت ميكنم اگر دلشون خواست در اين بازي شركت كنند(نام نمي برم)
**
سه شنبه مورد لطف و عنايت عزيزان گشت ارشادي واقع شدم و چند ساعتي ميهمان مكان متبركه "وزرا" بودم.از چيزهايي كه ديدم و شنيدم متاسفم ..از برخورد زشت و بي ادبانه اين مثلا خدمتگزاران مردم شرمنده شدم و از اينكه اين عزيزان به راحتي "آب خوردن" دروغ ميگويند؛توهين ميكنند و تهمت ميزنند...
خوشحالم كه حداقل نه گريه كردم؛نه التماس نه جيغ و داد ..ترجيح دادم عصبي بودنم رو نشون ندم و با خيال راحت بشينم توي سالن و روزنامه بخوونم(قيافه خواهران ارشاد گر با هيبت مردانه!! با ديدن من و مطالعه م ديدني ي ي ي ي ي بود..مخصوصا متلك هايي كه ميگفتند و چشمان و ابروان خوش حالتشون رو حركت مي دادند)
**
دوست عزيزي دارم كه مدتيه از ايران رفته و بنا به توافق دوطرف گاهي دست نوشته هايش را با نام مستعار پست ميكنم
پ.ن1:"ليلا"ي مهرجويي را دوست دارم دوباره ببينم.اما پيدايش نمي كنم .
پ.ن2:"مژده" عزيزم.تبريك مرا از صميم قلب پذيرا باش.تولد فرشته كوچك زندگيت نشانه اي ازعشق لايتناهي خدا به توست
پ.ن3:حس تازه بودن من بي نگاه تو نميشه...
غروب روز آخر هفته
صدای دکمه های صفحه کلید که تند و تند شنیده می شود...نگرانی همه ما از صفحه های بسته نشده؛چشمهای خواب آلوده و ...
پ.ن:مزدک علی نظری ؛مرسی از دل نگرانی ات برای نوبت عاشقی م ... نم اشک به چشمم اوردی
خوشبختم و سرشار از زندگي ...
با داشتن دوستاني مهربان و دوست داشتني و عشقي بي همتا مانند تو خوشبختم!
و من بي نظيرترين 8 آذر اين چند سال اخير را 5شنبه شب تجربه كردم
سپاسگذارم از خداوند بابت فرستادن چنين فرشته هاي مهرباني براي بودن در كنارم!
پ.ن:از تو شروع مي شود همه عصيان شعر من ....
*زحمت عکسهای دیشب و این دیزاین همه به گردن "امیر حسین عزیز" بود
کودک که بودم خانهمان ساده بود
روی زمین مینشستیم و هنگام شام به جای دور میز دور سفره غذا میخوردیم
معلمی داشتم که مرا خیلی دوست میداشت. روانشناس بود و من برایش آینهی دوران کودکیش. روزی که برای شام به خانهمان مهمان آمد به من گفت تو هم دیگر بزرگ شدهای. به من گفت شاید وقت آن است که بیشتر در واقعیت زندگی کنی .. و شاید کمتر ساده انگارانه به آمها دل ببندی..
سالها گذشت. گذشت و گذشت و من هر بار که به عقب نگاه کردم گمان بردم بزرگ و بزرگتر شده ام. ولی ههچوقت آنقدر بزرگ نشده بودم که معلم دوران کودکیم گمان میبرد. رویاهایم عوض شدند و عمیقتر. گاه پیچیدهتر و گاه ساده تر.
هیچوقت نفهمیدم تو کی وارد شدی. شاید برای اینکه تو تنها کسی بودی که از واقعیت بریدمت و گذاشتمت آن تو. شاید برای آنکه آنقدر واقعی شده بودی که نفهمیدم با تو فقط در رویاهایم زندگی میکنم و فقط آنجاست که با هم حرف میزنم و من نگاهت میکنم. تو ساده بودی، کم کم ساده ترین رویای من شدی. آنقدر پاک و ساده که گیج میشدم. غریب بودم از تو .. ترسیدم از تو .. ولی رد پایت محکم تر از هر خط دیگری بود. گفته بودم نه؟ پیچیدهترین رویای من بودی .. همهاش از سادگی !
آدمها هنوز هر روز بزرگ و بزرگتر میشوند. دنیا هر روز کوچک و کوچک تر. از خواب که بیدار شدم فهمیدم اتفاقی افتاده. هر بار که خوابت را دیدم میدانستم اتفاقی افتاده. اتفاق برای رخ دادن است .. و کودکها برای بزرگ شدن .. و قد کشیدن.
دلم میخواهد دخترم را روی زانوهایم بنشانم، نگاهش کنم، دستی به موهایش بکشم و بگویم تا بداند .. « شاید هیچ چیز سختتر و تلختر از از دست دادن یک رویا نباشد .. »
پ.ن1: 8 آذر -سالروز تولدم- هر سال حسی متفاوت برایم به ارمغان دارد.و امسال این حس عمیق تر و پررنگ تر شده..
پ.ن2: خدایا مرسی..مرسی از همه ..خانواده م ..دوستام و تو(عزیزترین عزیز زندگی م ) !... که اینقدر کنارم هستید. که برایم لحظه هایی به یاد ماندنی رقم می زنید.که رویاهایم را رنگی میکنید
** دوستی هایی که "تاااااااا" نداره ...
بی ربط:دسترسی به یاهو -میلم ناممکن شده.اما جی -میلم همچنان فعال است