تبليغاتX
دلشوره های من
من بچه بودم، بعد به مامانم میگفتم خدا کجاست، بعد مامانم میگفت خدا همه جا هست ، بعد من میگفتم همه جای همه جا؟ بعد مامانم میگفت اره، همه جای همه جا، بعدش من میگفتم اینجا که نیست ولی، بعدش مامانم میگفت اینجا هم هست ولی چون خدا رنگ نداره عین هوا هیچکسی نمیتونه ببیندش، همینجوری گذشت و گذشت تا من یکمی بزرگ شدم و رفتم کلاس اول دبستان....

بعدش من هنوزم اون موقعا فک می کردم که خدا همه جا هستش دیگه، اونوقتش یه روزی دستمو مشت کردم، بعدش به بغل دستیم گفتم نیگا کن خدا را من گرفتم تو دستم، الان خدا تو دستمه، تازه اونموقع فک می کردم که همه ی خدا را هم گرفتم تو دستم، اگه یکمی فک میکردم میفهمیدم که این فقط میتونه یه ذره ش باش..

 ولی خلاصه اون موقع فک کردم که این همه ی خداست، همه ی خدا هم تو دست من اسیره، تقصیر من چی بود خوب، گفته بودن خدا همه جا هست، پس توی مشت منم بود دیگه، بعدش اون بچه ننره رفته بود به معلمه گفته بود این میگه خدا را گرفتم تو مشتم! بعدش معلم ننره هم رفته بود به مامانه گفته بود، بعدش مامانه هم اومده بود منو دعوا کرده بود، منم که مظلوم، دهنم وا نشده بود بگم که خوب خودت گفتی خدا همه جا هستش دیگه، به من چه..

 میدونی الآن بزرگ شدیم، میدونیم که خداهه تو مشت من جا نمیشه، ولی من اون خدایی را دوست داشتم که تو مشتم جا میشد، همه جا با خودم می بردمش، و همه کار برام میکرد ...

خدایی که همه چیو می دید و فقط کافی بود چشمامو ببندم و تو دلم بگه :خدایا .....

 

پ.ن۱:از جنگیدن با این ادمها خسته شدم..این ادمهایی که حرمت هیچی سرشون نمیشه! دیر زمانیست که فهمیده م احمقانه ست اگه بخوای وجدان داشته باشی...

پ.ن۲:و تو در کنارمی و من احساس امنیت میکنم..

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 13 توسط شیوا-الف |

مي دانيد مقابل يک ديوانه ايستادن يعني چي؟

 يعني مقابل کسي ايستادن که دنياي بيروني و دروني اي را که شماها براي خودتان ساخته ايد، از بنياد ويران مي کند؛ و منطق - آن منطقي را که به زندگي شماها معني مي دهد و زندگي شماها را شکل مي بخشد، از بنياد بي اعتبار مي کند.

خب، چه انتظاري داريد؟

 هر چه باشد ديوانه ها – اين انسان هاي خوشبخت - دنياي خودشان را بدون منطق مي سازند- شايد هم با منطقي که منطق آنهاست و مثل فنر ناگهان از جا درمي رود. امروز اينطور، فردا خدا مي داند چطور. شماها دست تان را به جايي بند مي کنيد، آنها خود را رها مي کنند. شماها مدام از خودتان مي پرسيد: مگر مي شود چنين چيزي؟

در نظر آنها اما همه چيز ممکن به نظر مي رسد. شماها مي گوييد: اما اين چيزها نمي تواند حقيقت داشته باشد. چرا؟ چون در نظر تو و تو و تو و در نظر هزاران نفر ديگر آن چيزها حقيقي به نظر نمي آيد.

 اما  اول بايد ببينيم در نظر اين هزاران نفر که خود را عاقل مي پندارند تا چه اندازه حقيقت زندگي شان حقيقي ست. (...)

من فقط همين را مي دانم که در کودکي تصوير ماه در چاه به نظرم حقيقي مي آمد؛ و چه ها که در کودکي حقيقت داشت - و من هر چه را که ديگران مي گفتند چه زود باور مي کردم

و چقدر احساس مي کردم خوشبختم.

 

 

پ.ن1: و گاهی هنوز چقدر کودکم...

پ.ن2:روزها برایم تبدیل به خاطره هایی دوست داشتنی و به یاد ماندنی میکنی... *:

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18ساعت 14 توسط شیوا-الف |


آدما یا تو رو ٬ کارای تورو ٬ زنگی تو رو ٬ مدل تو رو ٬ یا میفهمن یا نمیفهمن.
توضیح دادن نداره. من از توضیح دادن خودم بدم میاد. حالا میخواد بشه حماقت ٬ میخواد بشه دیوونگی ٬ میخواد بشه خودخواهی ٬ میخواد بشه عوضی بودن ٬ میخواد بشه عجیب بودن یا هرچی دیگه.

 

پ.ن:در ميان رقص اشك در شوق نگاهت, تو را ديدم..گرم ، استوار و صميمي !

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07ساعت 13 توسط شیوا-الف |