تبليغاتX
دلشوره های من

الان خیلی نوشتم . پاک کردم و دوباره نوشتم .. دوباره نوشتم .. دوباره نوشتم .. ولی نه . اینا نوشته‌های من نیست . من بلد نیستم بنویسم. از اولشم بلد نبودم چیزی بنویسم . چیزی نمونده که بنویسم . بگم ؟ یه جا شمعی ٬ یه صدایی که هی میخونه و دونه دونه شعرای اون آلبوم لعنتی رو تو تاریکی این اتاق داد میزنه ...

هنوزم دارم فکر می‌کنم که زندگی چقدش واقعیه ؟ نمیشه همه‌ش یه قصه باشه ؟ از اونا که مامان‌بزرگا شب واسه‌مون تعریف می‌کردن و بعد ما باهاش خوابمون میبرد

 

 

پ.ن 1:شب یلدا....اینقدر این کلمه رو تکرار میکنم که معنیشو برام از دست می ده..امشب شب یلداست؛ یلدا...بلندترین شب سال..به بلندی غمهام! نمی خوام امسال فال حافظ بگیرم..می ترسم!

 

پ.ن2: مداد پاک‌کن خوب سراغ ندارین‌؟ می‌خوام خودم رو پاک‌کنم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت 22 توسط شیوا-الف |

یه کافی شاپی بود...
بعدش این کافی شاپه یه عالمه گوشه داشت، یعنی به جز یه میزش، همه ی میزهاش کنار یه کنج دیوار بود
بعدش دو تا از میزهاش کنج دیواریشون خیلی بیشتر از بقیه ی میزها بودش ولی، یکی این سر کافی شاپ بود، یکی هم اون سر ته کافی شاپ
!
بعدش همه ی میزهاشم میز چرخ خیاطی بود، از این چرخ خیاطی قدیمیا که باید با پاهات اینجوری فشار فشارش میدادی تا چرخ کنه، همه ی صندلیهاش هم صندلی لهستانی چوبی بود، بعد هم میزها و هم صندلیهاش را همه را سیاه کرده بود.
پشت شیشه ش هم نوشته بود :صندلی لهستانی قدیمی شما را خریداریم!
اونوقتش پشت پنجره هاش هم از این گلدون مستطیلیا گذاشته بود، توی گلدون مستطیلیها هم یه گیاهی بود عین پیچک که نمیدونم چی بود، ولی از
این میله های پشت پنجره همین مدلی رفته بودن بالا و منظرهه خیلی قشنگ شده بود.
بعد میزش هم اینجوری بود که وقتی تو اینور می نشستی و اون یکی روبروت، بعد اگه پای دوتاتون دراز بود و میخواستین بذاربن اون پایین روی اون جای پای زیر میز نمیشد، چون اون صفحه آهنیه زیر میز بود که هی تکون تکون میخورد، گفتم که میزهاش میز چرخ خیاطی بود که، بعدش همیشه اونی که زور پاهاش بیشتر بود طرف میز خودش را میداد پایین و اونیکیه طفلکی همه ش پاهاش تو هوا میموند!!
بعدش خیلی هم دنج و خوب بود، من عاشقشم اصلا، مخصوصا اون میزه که اون ته ته کافه ست و ماها همیشه پشت اون میشینیم، بعدش یکی هی اونجا سیگار لازم میشه و سیگار میکشه و به من طفلکی نمیده سیگار بکشم، میگه خفه میشی میمیری، برو ......... (نمی گم چی می گه..چون ذره بین به دستا زیادن)فقط، بعدش منم دلم کلی سیگار میخواد و نمی تونم و.. و هی فقط باید این دودشو نگاه کنم که فوووووووووت میره تا سقف..
بعدش از همه مهمتر اینکه نسکافه های این مغازه هه نه بوی گاو میده، نه مزه ی تف...

آخی، کافه چرخ خیاطیه خوبه من :*

 

 

پ.ن 1:پروژه ISM با مشقات فراوان و البته زیر آبی رفتن تنی چند از همکاران محترم که طاقت مدیریت  یه زن رو در طول کار ندارند همچنان به راه خودش ادامه می ده..پیش به سوی آلمان و نمایشگاه ISM

 

پ.ن2:به من چه که انتخابات بود! من برای همیشه با مقوله سیاست و کار اجراییش خداحافظی کردم و چسبیدم به زندگی خودم !

پ.ن3: سه شنبه امتحان فاینال ایتالیایی دارم و هیچی بلد نیستمL

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/25ساعت 21 توسط شیوا-الف |

من حقیقتش یه جور خاصیم . حریم خصوصی برام خیلی مهمه . شاید به نظرت عجیب بیاد . ببین من خیلی توضیح دادن بلد نیستم. هروقت هم سعی میکنم خراب تر میشه ! اگه بودی و منو میدیدی و میشناختی شاید یه کم واست راحت‌تر بود بفهمی و درک کنی . اگه رو در رو باهات حرف میزدم شاید بهتر می‌تونستم بگم. ولی به هر حال کمی امتحان میکنم. ببین ٬ من حریم خصوصی تو همه چی واسم مهمه. تو احساسات ٬ تو فکر کردنا ٬ تو تخیل کردنا . خیلی بیشتر از اونی که به نظرت میرسه. ولی حریم شخصی آدم ٬ احساساتِ فردیِ آدم ٬ تشخّصِ آدم با مخفی نگه داشتنشون ( و بدتر از اون با انکار کردنشون) حفظ نمیشه !

حالا اینو میگم فکر میکنی من چقدر آدمِ اهل رو راست بودنی هستم و همیشه احساساتم تابلو ست ! نه واقعیتش این‌جوریم نیست . من با اینکه اینو میگم خیلی هم اینجوری نیستم. یعنی یه جور عجیبیم که خودم هم درست نمیدونم. شاید اینجوری بشه گفت که من دوست دارم وقتی ناراحتم ٬ عاشقم ٬ افسرده‌م ٬ یه جوری مخفی کنم این قضیه رو که همه بفهمن که من ناراحتم و دارم مخفی میکنم ولی خیلی خرم و بلد نیستم این کار و بکنم و همه اینو میفهمن ! هم اینکه من ناراحتم رو ٬ هم اینکه من نمیخوام کسی بدونه رو ٬ هم اینکه ...

اینجوری خیلی خوبه : ) خلم ؟ خرم ؟ مرض دارم ؟ میدونم ؛ ) اینکه یه کاری بکنی که بقیه دقیقاً همونی رو فکر کنن که تو میخوای فکر کنن خیلی کار جالبیه . ولی حقیقتش اینه که من هیچ‌وقت سعی نمیکنم که همچین کاری کنم . مدلم این شده . یعنی دست خودم نیست . ببین من هیچ وقت دوست ندارم هیچی رو پنهان کنم ٬ از هیچ‌کس . ولی کلاً آدم محافظه کاری هستم ٬ علی رغم همه‌ی دیوونه‌گیام. من هیچ‌وقت دوست ندارم که به خاطرِ حرف و فکر و نظر بقیه یا مصحلت اندیشی‌های کوتاه‌مدت که خیلی هم مهم نیستن معمولاً ٬ چیزیو نگم ٬ یا ننویسم . جمله‌هام رو عوض میکنم ولی حرفم رو میزنم. حداقل طوری که خودم بفهمم و یادم بمونه.

ببین شاید ربطی نداشته باشه این حرف ولی من همیشه سعی میکنم این یادم بمونه: « هیچ‌کس به خاطر دوست داشتن ٬ و به خاطر بودنِ اون چیزی که هست ٬ نباید احساس گناه بکنه . هر چقدر هم که گناه‌کار باشه ٬ مهم نیست ! » (این جمله‌ی آخر خیلی توضیح می‌خواد که بی
خیال )

من از این حرفا خودم که هیچ‌نتیجه ای نمی
تونم بگیرم! با این توضیح دادنم نه ؟! خودم میدونم  ):

 

پی نوشت:طرف خله نه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20ساعت 19 توسط شیوا-الف |

دیدی اولش یه اس.ام.اس با اندازه ی معمولی میزنه ٬ بعدش تو با یه اس.ام.اس یه کم گنده تر جوابشو میدی ٬ بعد اون باز یه اس.ام.اس یه کمی از مال تو هم گنده تر میزنه ٬ بعد تو یه اس.ام.اس خیلی گنده تر از قبل میزنی تو جوابش . بعد همینجوری یواش یواش هی این اس.ام.اس گنده تر و گنده تر میشه، تا اینکه یه قد خیلی خیلی بزرگ میشه دیگه الآن تو نقطه ی اوجید ! حالا از این به بعد هی کم کم قد اس.ام.اسه آب میره، کوچیک و کوچیک و کوچیکتر میشه ٬ اونقده کوچیک که حتی از اون اس.ام.اس معمولیه اول هم کوچیکتر میشه قدش . آخرش دیگه اصلا یه جایی اون وسطها قطع میشه !

همین دیگه . میخواستم سیکل پیام کوتاه رو توضیح بدم براتون ):

 

*محتویات این اس.ام.اس ها هم به فراخور ابعادش متغیره! شاید یه روز توضیح دادم،شایدم نه..

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/15ساعت 19 توسط شیوا-الف |

همیشه محکم ترین تودهنی رو از نزدیکترین آدم زندگیت می خوری!

پی نوشت:اونقدر محکم که همینجور دور خودم می چرخم 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/13ساعت 8 توسط شیوا-الف |

کی گفته بده اصلا خیلی هم خوبه ... این که عقل و احساس آدم همیشه در تضاد با همند ؛ به من یکی که خیلی داره حال میده ... حداقلش اینه تو اگه با عقلت تصمیم بگیری و با احساساتت زندگی کنی و این دوتا همیشه ۱۸۰ درجه مخالف هم باشن ... و تو از زجر کشیدن هم لذت ببری ... دیگه همه چی حله ... اصلا از وقتی فهمیدم که من مازوخیستما همه‌ی معماهای حل‌نشدنی زندگیم کم‌کم دارن حل میشن ...  :)

 

 

**خدایا من اشتباه کردم,یعنی اشتباهی فکر کردم.یعنی منو ببخش..این اس.ام.اس ها و زنگها و...بهم ثابت کرد اشتباه فکر می کردم و هنوزم دوستام دوستم دارند,وقتی به دستبند توی دستم نگاه می کنم اشک تو چشام جمع میشه L

 

پی نوشت1: به طرز بامزه ای کارها اتوماتیک داره جلو می ره و پروژه ها اوضاعش روبه راهه..

پی نوشت2:خوشحالم که اینقدر صبورم و می تونم بشینم نگاه کنم و تغییر شخصیت آدمای دو رو  و دو رنگ و پر مدعا رو ببینم و بهشون ثابت کنم که چه شخصیتهایی دارند  ;P

پی نوشت3:جمعه اولین برف زمستونی هم بارید..اولین برف من و تو !

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/12ساعت 21 توسط شیوا-الف |

-----------

---------------------

---------------------------

----------------------------------

----------

-------

------------------------------------------

----------------------

--------------------------------------

----------------------------------

 

 

 

     **  ----------- 

پی نوشت 1:دم باریک جونم تولدت (6 آذر ) مبارک!    

پی نوشت 2:لئوپارد* مصدوم شده و معلوم نیست تا چه مدت از میادین دوره :(

پی نوشت 3:مرسی از همه اونایی که با تبریکاشون سورپرایزم کردند...مرسی !(آخه مثلا امروزتولدم بود)

        

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت 0 توسط شیوا-الف |

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

نمی خوام

 

پی نوشت: هر کسی تنها که باشه ضعیفه .

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت 21 توسط شیوا-الف |

یک

فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را می‌فهمید
تو در عکس نیستی
فاصله یعنی تو

دو

اما... اگر... شاید
اما گناه من نبود
اگر تو را برای من ننوشتند
شاید من اشتباه کردم
اما اگر شاید نبود
حتما گناه من نبود
تو را با فاصله برای من نوشتند

 

*پی نوشت:دیگه باورم شده که : هيچ چيز با گذشت زمان عوض نمی شود
ما خسته تر می شويم
و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسان تر می شوند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت 0 توسط شیوا-الف |