تبليغاتX
دلشوره های من

آقای بنفش رو به خانوم صورتی کرد و هیچی نگفت و رفت.
آقای مداد رنگی هم سر به بیابان گذاشت و به غار پناه برد.
تراش گم شده بود. آقای مداد رنگی کم رنگ و کند شده بود.
آقای بنفش همیشه بنفش ماند.
خانوم صورتی رژیم غذایی عجیبی اتخاذ کرد و سرانجام رنگ پوستش قرمز شد.
خانوم صورتی هیچ وقت هیچ طرحی را رنگ نکرد تا کسی نفهمد او قرمز نیست و صورتی است.
غار سرد بود و تاریک و خاکستری.
ولی آقای مداد رنگی را داشت..

به همین فکر کرد .

رژیم عجیبش را کنار گذاشت .

دوباره صورتی شد!

 

 

 

*دلشوره هام اذیتت می کنه..خسته ت می کنه..می دونم.. -- دستت رو میذاری رو کیبورد و خشک میشی --*

 

 

پی نوشت ۱:"چه کسی امیر را کشت؟؟؟؟؟؟ یه وقتایی فکر می کنم زندگی همه ش یه اتفاقه!"

 

پی نوشت 2:"این شب و روزایی که گذشت یه حالی بودم ،حالی که اصلا نمی تونم توصیفش کنم، حق می دم بهش که گیج بشه یا ناراحت یا عصبی ..اما خدایی که منو می بینه می دونه..چرخ و فلکه می چرخه ..می چرخه..همه چی می چرخه..تا کی نمی دونم!"

 

پی نوشت 3:" یه بعد زندگی من جدا از همه اینا وسواسیه که واسه یادگرفتن این روزا پیدا کردم..از زبان ایتالیایی با این گرامر سخت و اکسنت عجیب و غریبش گرفته تا خووندن ترجمه های لورکا،بکت ،شاردن،ناظم حکمت و هیوز...  اشتیاقی زیاد حتی بیشتر از نویسندگی و روزنامه نگاری!!

شاید باعث بشه به آرامش برسم ."

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/25ساعت 21 توسط شیوا-الف |

 

اینقدر گریه کردم که همه جونم و عق زدم..

تا حالا اینقدر گریه کردی که بالا بیاری؟؟؟؟

 

پی نوشت:"عادت می کنم"

+ نوشته شده در جمعه 1385/07/21ساعت 17 توسط شیوا-الف |

 

 masole

 masoole5

 masoole23

 masoole65

 masoole09

پی نوشت۱:"اینها همون عکسهایی که به خودم قول داده بودم از ماسوله اپ کنم..البته بعد از ۱ماه..همه اش خاطره ست.."

پی نوشت ۲:

سرگردان میان خنده و گریه....
ترس از رفتن توست یا بی قراری من!
هرچه هست بین خنده هایم از سرمستی تو ..گلوله های اشکم سر می خورد و روی مقنعه ام می چکد
خیابان شریعتی امروز از همه روزها طولانی تر بود

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/19ساعت 2 توسط شیوا-الف |

 

حوالی عصر امروز )شنبه ۱۵ مهر  ) جمعیت زیادی از طرفداران و مریدان آیت الله بروجردی با تظاهرات  مقابل منزل وی واقع در خیابان اوستا-میدان انقلاب  از او اعلام حمایت کرده اند. او سالهاست که به شعار "دین منهای سیاست " عمل می کند و برای پا فشاری روی همین عقیده اش بارها و بارها مورد اهانت قرار گرفته و حتی مجبور به ترک منزل پدری اش شده است. در اصل بارها او را از منزل مسکوني خود به نقطه اي ديگر در شهر تبعيد کرده اند و به نظر می رسد که دولت جمهوری اسلامی از محبوبيت او هراس دارد.

گزارش مشروح تظاهرات را که در حال حاضر (ساعت 23:35شب) با دخالت نیروهای انتظامی و حضور سردار طلایی در محل ادامه دارد در ایرانیوز بخوانید..

 

 

 

 

پی نوشت۱ :"به تاریخ یکشنبه ۱۸مهرماه ۱۳۸۵ طلسم کامپیوترم شکسته شد و این پی نوشت رو نوشتم که وقتی بعدا خودم خوندم ذوق کنم."

پی نوشت ۲:" از امروز ۳شنبه کلاسام شروع میشه.تلاش برای یادگرفتن یه زبان دیگه..نمی دونم چقدر می تونم موفق بشم.ایتالیایی برام هیجان داره.دنبال کارای ثبت نام فوق هم افتادم.شاید این یه فصل جدید باشه..شایدم نه...نمی دونم"

+ نوشته شده در شنبه 1385/07/15ساعت 23 توسط شیوا-الف |

دوست دارم این نامه تو وبلاگم همیشه بمونه ...

... میدونی ٬ خیلی از آدما تو این دنیا زندگی میکنن که اهل اینجا نیستن . شاید نشه خیلی به خدا شکایت کرد که برای چی آین آدما رو ورداشته گذاشته اینجا چون احتمالاً اونم خیلی نمیدونه جریان چیه یا شاید این آدما اون چیزی نشدن که قرار بوده بشن یا اون پیش بینی میکرده ٬ و تو حتماً یکی از اونایی . خیلی به خودت تو این دنیا سخت نگیر اگه میبینی نمیتونی مثل بقیه باشی ٬‌نمیتونی از چیزایی خوشحال بشی که بقیه میشن یا هر چیه دیگه . زندگی تو و امثال تو شاید خیلی قابل مقایسه با موجودات دو پایی که بهشون میگی آدم نباشه . برای خودت با قانونای خودت زندگی کن ٬ من مطمئنم آدمایی هستن که همینجوری دوستت داشته باشن* . شازده کوچولو با سؤالای عجیبش و خواسته های عجیبش ٬ دونسته‌های عجیبش و دنیای دورش حتماً میتونه برای یه سری آدم (حتی اگه نفهمنش) یه ستاره باشه که هر وقت خوشحال و لبخند میزنه یه چیزی تو دل اونا بریزه پایین :)
 
 
میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیت‌هاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشه‌های زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونه‌ی دوست داشتنی ‌ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی .
 
 
*پی نوشت۱:تن تو ظهر تابستون و به یادم می یاره..
پی نوشت۲:تمام ضمیرهای "تو" اشاره به خودمه.کسی دلخور نشه
 
 
نه پی نوشته نه حرفه نه نامه ست..یه چیزیه که نمیدونم اسمش چیه.. " با توام..با خود تو..تویی که همیشه گفتم کنارمی..بودی ..هستی..با توام..نمی بینی..نمی شنوی..یا می بینی و می شنوی و داری نگاه می کنی که تا کی می تونم تاب بیارم..با توام..نگاهم کن..ببین.. با توام..با خود تو... مگه تو "خدا"ی من نیستی؟ "
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/13ساعت 16 توسط شیوا-الف |

 

می‌دانی ٬ باید گذشت . باید از همه‌ چیز گذشت . نه ٬ که گذشتن کافی نیست . چیزی در من بیدار شده‌ ست که قربانی می‌طلبد ...

خواهم بخشیدن ... خواهم گذشتن ... از همه چیز ٬ از همه کس ... از خویشتنم قبل از هر دیگری ...

چه پوچ بود تمام آن لذتی که در بدست آوردن می‌دیدم . چه دور می‌بینم و چه پررنگ ٬ لذتی که در از دست دادن است ...

چیزیست ... هامون ... جلوی چشمانم را گرفته ... صداهایی که مرا آزار می‌دهند ... خواب‌هایی که می‌بینم ... چه مبهم سایه‌هایی که در من می‌رقصند ...

ضربان این سازها ... ناقوس‌ این فریادها ... نمی‌گنجم ... این آواز مرا خواهد رهانید ... روزی ...

باید گذشت . باید رها کرد . باید گسست . باید برید . باید رفت . باید چشم بست . باید دوست داشت ٬ عاشق شد ٬ و نماند ... باید فراموش کرد . چیزهایی هست که باید ندید ٬ که سپس باید دید ... که سپس باید چشم برداشت ٬ که باید پرید ٬ که باید رهید ...

شعری منتظر سروده شدن است ... من آنرا خواهم سرود ... داستانی در انتظار گفته شدن است ... من آنرا خواهم نوشت ... و خواهم خواند ... و ... از یاد خواهم برد ...

و خود در انتظار سروده شدن و خوانده شدن و فراموش شدن خواهم ماند ...

 

پی نوشت۱:"من یک آدمم، من با همه ی دیوانگی ام دلتنگ می شوم، من هنگام دلتنگیم میخواهم که در آغوش کشم، من هنگام سخت دلتنگیم میخواهم که در آغوش کشیده شوم، من گریه می کنم، شانه ی من کو؟"

پی نوشت۲:"این یه واقعیته، که حتی اسپایدرمن هم یه روزی عاشق میشه، دیگه من و تو که جای خود دارد."

پی نوشت۳":شاید وقت کردی بخوونیش:

 عشق يا اعتماد
نمی دانم
چيزی ميان ما گم شد
که هنوز
آن را نيافتيم"

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت 16 توسط شیوا-الف |