ای -میل هک شد..
ای - دی هک شد...
بلاگ هک شد..
می خواهین از زندگی حذفم کنید
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طاقتم و ندارین؟؟
نمی تونین تحملم کنین؟؟
کینه و عداوت و حسادت کورتون کرده؟؟
اما ببینین من هنوز هستم...زنده م..نفس می کشم...
نمی تونین منو از دنیایی که زندگی توش حقمه خذف کنین!!
پی نوشت :"shivatrans2005 هک شد...بعد از ۸سال...اما من هنوز هستم..و می خوام بمونم"
همین!
۲۸ تیر ۸۴..همون روز لعنتی
همون روزی که ذره ذره مولکولهای بدنم ازش متنفره..
همون روزی که فهمیدم تلاش چندین ساله من به عنوان یه زن برای داشتن یه هویت مستقل زیر ضربات مشت و لگد می تونه چیزی در حد شوخی باشه.. و من .......
تو یه کابوس لعنتی تلخ بودی که رفتی ..مردی ..تموم شدی و من با لذت از تو رد شدم........... من تو رو کشتم ..و از کشتنت لذت بردم
اما خوبه..خوبه که اون روزا رو دیدم و حالا می تونم لذت نفس کشیدن تو هوای آزاد رو با کسی تجربه کنم که داره تلاش می کنه به من بفهمونه دنیا هنوز واسه من پر از قشنگی و زیباییه...
دوست دارم با هم کمکم آروم و تهنشین شیم و عمیق شیم و سنگین شیم و ... پیر شیم .. با هم !

تابستونه ٬ شبه ٬ گرمه ٬ تو هم الان گرمته مگه نه؟
ولی من انگشتام یخ کردن
میگی انگشتاتو بده به من
نه ٬ میخوام ولی با نوک انگشتام
نقاشی کنمت.
- خب ؟
: خب.
حالا دراز میکشی روی تختت
پنجرههم که بازه٬ صدای شب
بعضی وقتا میاد توی خونه
ولی هیچ صدای دیگه ای نمیاد
غیر از نفس کشیدن.
همممم ... نقاشی میکنم
روی دلت یه خونه میکشم
یه دونه کلبه
اون بالاشم چند تا کلاغ که دارن میگن قار قار
مممممم
یه دونه تاب دو نفره کنار خونههه میکشم
پایینشم یه رودخونه میکشم
با کلی علف که دورشن.
علفای گنده ... بلند ...
بعد از خونه دور میشیم .
دِ ... کوچولویی که ... نمیشه رو تنت زیاد از خونه دور بشیم :)
پس با کف دستم اینایی که کشیدیم و پاک میکنم
که یعنی مثلاً دور شدیم
حالا یه مزرعهی ذرت میکشم که همهی ذرتاش ساقههای بلند بلند دارن
میریم توش
گم میشیم
.
.
الان چیزی نمیکشم
آخه گم شدیم.
اینجا کجاست؟
.
.
میدونی ؟ دارم فکر میکنم حالا که گم شدیم چی کار باید بکنم ...
فکر کنم پشت انگشتای سردم رو میلغزونم کنار دلت .. تا بالای زیر بغلت
که یه هو بلرزی ٬ منم نگات کنم . شاید بعدشم بوست کنم .
بهتم نمیگم دوست دارم. نگات میکنم فقط.
ببین منو
نگام کن.
الان تو مزرعهایم ٬ لای علفا کلی دوئیدیم دنبال هم
خسته شدیم
با پشت دستم ٬ با پشت انگشتا ٬ مزرعه رو پاک میکنم
وقتی که دارم نقاشیای روی دلت رو پاک میکنم
تو چشاتو نگاه میکنم ...
چرا دلت انقده آروم بالا پایین میره؟
یه جوری که آدم حسش میکنه ...
یه دونه اتاق میکشم
یه دونه شومینه میکشم که خاموشه
یه دونه پنجره میکشم که بازه
براش پرده میکشم
باد رو میکشم
که از لای پرده میاد تو خونه
یه تخت
از اینا که دورش پرده داره
پردهّای سفیدِ روی هم افتاده
میذارمت روی تخت
یه ملافهی آبی میکشم
که میندازم روت
میبوسمت ٬
پیشونیت رو ...
چشمات رو هم خودم میبندم
میدونم که دوست داری من کف دستم رو بذارم رو هر دو تا چشمت و ببندمشون
میخندی .. از لبخندت و آروم بودنت میفهمم که دوست داری
روی پلکات رو هم میبوسم
حالا تو میخوابی
منم میرم پشت پردههای تخت
رو صندلیای که واسه خودم کشیدم
میشینم و نگات میکنم
شبت بخیر
چند روزه بد جور رفته رو اعصابم این قضیه ٬ چون نمیتونم تصمیم بگیرم. کی میتونه؟

دوست داشتن خیلی سادهست ٬
ولی ما خیلی وقتا قاطی میکنیم که همدیگه رو چه جوری دوست داریم. بیا فکر کنیم که وقتی همدیگه رو دوست داریم ٬ واقعاً چی رو دوست داریم. وقتی از هم بدمون میاد ٬ واسه چی از هم بدمون میاد.
دو نفر باید اول همدیگه رو دوست داشته باشن ٬ یعنی من تو رو دوست دارم ٬ تو منو. .
یه چیزی توی تو هست ٬ یه تصویری که من اونو میبینم ٬ یه توئی میسازم که ممکنه حتی خودت نباشه ٬ ممکنه نصفت باشه ٬ ممکنه همهت باشه ٬ ممکنه یکی دیگه باشه ایناش اصلاً مهم نیست ٬ ولی من توئی رو میبینم و اونوقت اون تو رو دوست دارم. تو هم همین طور. این یه جورشه ٬ مثلاً جور مرحلهی اول.
خیلیا فکر میکنن همهش همین جور مرحلهی اوله ٬ وقتی از یکی خوششون میاد واسه اینه که توش یه تصویری دیدن که دوسش دارن ٬ عاشقش شدن یا هرچیز دیگه.
حالا یکی تصویرش از رو قیافه ساخته میشه ٬ یکی از رو معصومیت ٬ یکی از رو روحیه ٬ یکی از رو نگاه ٬ هر کی از یه چی ... ولی به هر حال این فقط جور مرحلهی اوله که واسهی یه دوست داشتن کامل لازمه: یعنی من تورو باید دوست داشته باشم٬ تو منو باید دوست داشته باشی.
بعدش میشه دوست داشتن مرحلهی دوم که وقتیه که دونفر باید خودشونی رو که اون یکی رو دوست داره هم دوست داشته باشن. یعنی من نباید از اون منی که تو رو دوست داره بدم بیاد ٬ باید دوسش داشته باشم. باید منِ خوب خودم باشه ٬ تا تو خوب من باشی. تو هم همین طور. کلاً اگه یکی یکی رو دوست داشته باشه ولی از خودش بدش بیاد به خاطر این دوست داشتن ٬ دوست داشتنه با همهی قشنگیش مریضه و همیشه میبینی که یه جای کار میلنگه !
ولی بازم این همهش نیست. یه جور مرحلهی سومی هم هست و اونم اینه که من باید اون سایهی خودم تو چشمای تو رو هم دوست داشته باشم. باید باهاش راحت باشم ٬ باید خودم باشم. اون چیزی که تو از من میبینی نباید منو زجر بده ٬ اون تصویری از من که پیش توئه ٬ نباید تحملش واسه من سخت باشه. نه تنها نباید سخت باشه ٬ که باید دوسشم داشته باشم. تو هم همینطور . تو هم باید اون کسی رو که من توی تو دیدم دوست داشته باشی تا بشه ادامه داد.
وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن ٬ وقتی دو نفر به هم میگن دوست دارم مثلاً ولی بعد یه مدت قاطی میکنن و نمیتونن ادامه بدن ٬ لازم نیست که فکر کنن دروغ گفته بودن ٬ فقط فکر نکرده بودن که تو کدوم مرحله بودن وقتی که داشتن دوست میداشتن !
دوست داشتنی ادامهدادنیه که کامل باشه. هر سه جورش باید با هم باشه ٬ وگر نه بالاخره میشکنه. هر کدوم از مرحلههاشم که خیلی زیاد و وحشیانه و عاشقانه باشه ٬ اگه تو بقیهمرحلههاش مشکل وجود داشته باشه ٬ مثل ناخن کشیدن رو گچ خشک دیوار میمونه ...
همین.
پی نوشت: "میدونی میخوام اینجوری دوستت داشته باشم..سه مرحله ای..فکر می کنم این دفعه راهو درست برم"
امروز تولدشه...
خدا به فرشته هاش گفت این جوجه رو که هی به در و دیوار بهشت تک میزده بیارن پایین پیش ما
خدا رو شکر..
فکر کن می خواست اونجا بمونه و همه دیوارا رو سوراخ کنه..یا شاید به همه اونجا "فن" بزنه!!!!
همه لذتش زمانی بود که با کنجکاوی کاغذهای رنگی و برای رسیدن به اون چیزی که توش بود باز می کرد
دلم می خواست همینجوری ساعتها نگاش می کردم......................................
اما خب کنجکاویش به من اجازه لذت بردن از این خلسه کوتاه مدت رو بیشتر از این نداد...
وقتی نگام میکنه گرمم میشه...حس می کنم یه چیزی از توی دلم می جوشه می یاد بالاو یه رگ پر از خون داغ و سرخ به بقیه رگ هام اضافه میشه
دیروز خیلی بیشتر دوستش داشتم آخه قراربود سر از تخم در بیاره..می خواستم اولین چیزی که میبینه چشمای من باشه ..می خواستم عکس چشام واسه همیشه تو چشاش یادگاری بمونه..
می مونه...نمی مونه..می مونه..نمی مونه..می مونه !!
چقدر خوبه که هستی و من میتونم همه دلم و برات کلمه به کلمه تعریف کنم و اول همه اش یه "خب" هم بزارم و تند تند حرف بزنم و همه عشقم این باشه که وسط حرفام یه نظریه فیلسوفانه بدی که من بتونم با خیال راحت علی رغم "نمی یام ..نمی یام گفتن هات" یه "بوس خنگیت " بکنم .
میدونی (...) دلم می خواد همه این خوشبختی کوچولو رو واسه خودمون نگه دارم ..یه چیزی واسه خودم..چیزی که کسی دستش بهش نرسه و مال خودم باشه..بدون شریک!
تو قشنگترین راز زندگی من باشی و من لوس ترین پیشوی عالم !
قورباغه کوچولوی من تولدت مبارک !!
واقعیتش برای خودم عجیبه!
نمیدونم چرا با وجود داشتن یه سابقه 16 ساله هواداری فوتبال و 7-8 سال دست یه قلم بودن واسه این ورزش پرهیجان بلاگم کویر برهوت جام جهانیه!!!
انگار نه انگار یک ماه تمام همه دنیا یا پای تلویزیون سرگرم دنبال کردن مسابقه ها و نتایجش بودند یا کفش و کلاه کرده و رفته بودند آلمان تا مهمترین تورنمنت فوتبال جهان رو ببینند!!!!
راستش اون اوایل منتظر بودم تیم های محبوبم یه نتایج استثنایی به دست بیارن تا منم یه مطلب توپ بنویسم
چقدر هم که گل کاشتند!!!!!!!!!!!!!!!
بعدش با خودم گفتم مگه اینجا روزنامه ست که می خوای سخن سرایی کنی و ...
اما در کمال پر رویی الان دارم از همین می نویسم
نمیدونم هم چرا ؟ شاید چون یه کم حالم خوبه، به نسبت روزای قبل(بزنم به تخته..گوش بعضیا کر..)
هیچ وقت برای باخت یه تیم این شکلی گریه نکرده بودم ( یا بهتر بگم اصلا گریه م نیومده بود) اما بعد از بازی برزیل - فرانسه چنان ابر بهاری اشک می ریختم که خودم هم مونده بودم چرا !!!
سر شبش که انگلیسها با اون شاهکار وین رونی و خودکشی دسته جمعی تو پنالتیها اعصابم و خورد کرده بودند..بعدش که تلفن یه آلمانی (....) و کری هاش و پوزخند هاش به حذف انگلیس حسابی روی مخم تابیده بود بعدشم که اون زیدان لعنتی...
خیلی دلم می خواست بعد از بازی برزیل دستم به رونالدینیو میرسید و حسابی از خجالتش در می اومدم..
بازیکن برتر جهان..قهرمان جام باشگاهها و ده ها عنوان دیگه ای که یدک میکشید نه تنها به هیچ درد قناریا نخورد بلکه فقط باعث شد این آلمانیهای از خود ممنون!!! مدل به مدل اس-ام-اس های اینچنانی و انچنانی بزنند و بعضیاشون هم بعد از بازی با پرتغال فکر کنند تو جنگ قادسیه پیروز شدند و پرچم آلمان رو از پنجره شون آویزون کنند!!!!!!!!!!!!! بدتر از همه اش زمانی بود که فرداش سفارش مطلب هم داشتم اندر وصف هنر نمایی خروسها و زیدان و بای ماجرا که چه جور اعصابم و تا چند روز به حدی بهم ریخت که دلم واسه اون بنده خدا سوخت (چنان تشری بهش زدم و نسخه شو پیچیدم که.......)
خدایی این رونالدینیو حقش بود که مجسمه 7متریشو تو ریو دوژانیرو آتیش زدند..به چه دردی خورد این جوجه اردک زشت از خود راضی بارسلونایی !!!!؟؟؟
بعد اونوقت هی سربه سر این ستاره دوست داشتنی من میذاشتند و بالا و پایین شدند وزنش و کرده بودند سوژه بیکاری خودشون...
بازم همین رونالدو بود که وسط اینهمه به لصطلاح ستاره های ریز و درشت که هرکدوم کلی ادعا داشتند در کمال خونسردی رکورد "گرد مولر" ( این مایه مباهات ژرمن ها!!!) رو شکست و جاودانه شد..
رونالدو...جادوگری با پاهای شیشه ای!
اصلا نمی دونم با اینهمه حرص روی دکمه های کیبورد کوبیدن اونم الان چه فایده ای داره!!!؟؟ حالا که ایتالیا جام طلایی رو برده رم و لیپی از خوشحالی در حال سکته است..
حالا اینکه اتزوریها در مجموع شایسته این قهرمانی بودند یا نه خودش بحثیه که فشار خونم تا 1300 میبره.تیمی که فوتبال باشگاهیش توی کثافت داره دست و پا میزنه و مثه باقی چیزاش درگیر مافیاست..
حالم از هر جی فهوه فرانسه است به هم میخوره...از بس این جام هجدهم تلخ بود ....تلخیش اینقدر زیاد بود که دل خود فرانسویا رو هم آشوب کرد..مخصوصا" با اون دسته گل آخر زیزو!!!!
آخرش هم نتونست یه خداحافظی درست حسابی با فوتبال بکنه...اگرچه حقشون بود..
خدارو شکر که تموم شد..
این کابوس جام جهانی تموم شد و منم با خیال راحت می تونم بشینم به بقیه چیزا فکر کنم...مثه این جوج کروکودیله که نمیدونم قورباغه ست..کروکودیله..عقابه..چیه !!!
آهای دخترا
نصف شب که شد
زنگ بزنید به پسرا
از خواب بیدارشون کنین و بگین زنگ زدم قربونم بری
مجبورش کنید تو خواب قربونتون بره
بعد وسطاش یه جوری که نفهمه و چشماش افتاده رو هم ٬ قربونش برید
اگه هم فهمید گوشی رو قطع کنید
فرداشم میتونین انکار کنین . بگین همهش خیال بوده ٬ خواب دیدی .
بعد قیافهی پسره رو نیگا کنید
قشنگ میشه
میتونین تو دلتون بخندین
همین!
روزهایی هست که بشر غمگین می شود
روزهایی هست که بشر خسته می شود
روزهایی هست که بشر به تنگ می آید
روزهایی هست که بشر می گرید، ضجه میزند
روزهایی هست که بشر برای خودش بودن می جنگد
روزهایی هست که بشر برای دیگری نبودن می جنگد
روزهایی هست که بشر به یقین می اندیشد که به خوشبختی نمی رسد
روزهایی هست که بشر کلافه است روزهایی هست که بشر جای دو پنجه را بر گلوی خود حس می کند، که تنگ تر و تنگ تر فشار می دهند، و نفس کشیدن مشکلتر و مشکلتر می شود
روزهایی هست که بشر می لرزد
روزهایی هست که بشر سرد می شود، سرد سرد
من یک بشرم
من روی صندلی می نشینم
من چت می کنم
من در حال چت گریه می کنم
من زار می زنم
من خسته ام، می دانید
من فکر می کنم، که شاید، مردن هم نیکو کاری ست
نه؟