مثل قصههای هزار و یکشب
هزار و یک شب
و هر شب یک قصه
هر قصه سند یک روز بیشتر زندگی کردن
شاید هم یک روز دیرتر مردن
هر شب در من کسی قصهای میگوید
که همه چیز در نگاه آدمهایش اتفاق میافتد
دنیای هزار و یک شب من از جنس نگاه است
و من هر شب برای یک روز بیشتر زنده بودن
و یک قصهی دیگر
نگاهم را سنگین میکنم
چشمانم را میبندم
میدانی٬
تو در قصههای هر شب من خوشبختی
خوشبخت لحظهها
میدانی لحظه یعنی چه؟
با این همه آدمی که دورتن
اما دورت بودنشون واقعی نیست
دوست هم دارن
خودشون هم واقعین
دروغم نمیگن
پس چرا دورت بودنشون واقعی نیست؟
شاید چون تو واقعی نیستی
آره؟
واقعی نیستم؟
دیگه نیستم.
مثلا امروز تولدمه...
اما هيچ احساس خاصي ندارم
اينقدر اين چند وقته اذيت شدم كه خودم حتي يادم رفته
اصلا اگه قراره زندگي اين شكلي باشه واسه چي باشم؟؟؟؟؟
اين چيزيه كه خيلي روزه ذهنم و درگير كرده...
خسته شدم از دستش با اين كاراش..
يكي نيست بگه بابا جان تو كه رفتي سراغ يكي ديگه..حالا ديگه از جون من چي مي خواي...برو بچسب به همون عزيزت..
نميدونه كه با رفتنش بزرگترين لطف و به من و زندگيم كرده..
هيچكس نمي دونه خيانت تو اون برهه از زمان شيرين ترين اتفاق زندگي من بود
و من بابتش تا آخر عمر روزي هزار بار خدا رو شكر مي كنم...
ازش متنفرم
...
به اندازه تك تك سلول هام..به اندازه تمام مولوكولهاي هوا
اما نمي دونم چرا نميره..نميره تا شرش كم بشه واسه هميشه..
اصلا نمي دونم چرا نمي ميره..نمي ميره تا من يه نفس راحت بكشم..........
خيلي سنگ دلم؟؟
شايد ..اما اينقدر آزارم داده كه اگه يه روز بشنوم مرده مطمئن باشيد همه تون رو شام دعوت مي كنم..
حالا برين همه جا جار بزنين ..شيوا ارزوي مرگشو داره!!!!
كاش اون شب ولنتاين هيچ وقت پاي حرفاش نمي نشستم..مرده شور خودم و با دلسوزي هام و ببرند..
...
كماكان امروز تولدمه!!!!