فهمیدنش شاید واسه خیلیا سخت نباشه اما برای من از هرچی معادله سه مجهولی هم سخت تره..
دارم سعی می کنم تحمل کنم...
یه چیزی ته دلم میگه این تازه شروعه..شروع یه سری اتفاق که حالا حالاها هم تمومی نداره
می ترسم...
می ترسم.......
.....
........
.............
یه چیزی هست که جاش خالیه
که جاش خیلی خالیه
یه چیزی که باید خیلی بزرگ باشه
چون هیچ جوری نمیشه جاشو پر کرد
منم نشستهم گوشهی همون پنجرههه و به صدای آواز همون پرندههای قدیمی گوش میدم و با خودم فکر میکنم چه جوری یه چیز به این بزرگی که هیچی نمیتونه جاش رو پر کنه میتونه گم شده باشه ...