تبليغاتX
دلشوره های من
 
"بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" 
حالا با همه وجودم معنی این جمله رو می فهمم
با همه وجودم ..همه وجودم
اشکام سرازیر شده اما از یه خوشحالیه غیر قابل توصیفه.. چیزی که مثه خون زیر پوستم میدوه و
به من احساس سبکی میده
سبک و نرم مثه ابرا..ابرای سفید .. وسط ابی آسمون
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/07/28ساعت 0 توسط شیوا-الف |

هرچی فکر میکنم نمی تونم باور کنم...

فهمیدنش شاید واسه خیلیا سخت نباشه اما برای من از هرچی معادله سه مجهولی هم سخت تره..

دارم سعی می کنم تحمل کنم...

یه چیزی ته دلم میگه این تازه شروعه..شروع یه سری اتفاق که حالا حالاها هم تمومی نداره

می ترسم...

می ترسم.......

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/07/24ساعت 11 توسط شیوا-الف |


Memories concern
Like opening the wound
I'm picking me apart again
You all assume
I'm safer in my room
Unless I try to start again

I don't want to be the one
Who battles always choose
Cuz inside I realize
That I'm the one confused

I don't know what's worth fighting for

Or why I have to scream
I don't know why I instigate
And say what I don't mean
I don't know how I got this way
I know it's not alright
So I'm breaking the habit
I'm breaking the habit tonight

.

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/07/12ساعت 5 توسط شیوا-الف |

.....

........

.............

یه چیزی هست که جاش خالیه
که جاش خیلی خالیه
یه چیزی که باید خیلی بزرگ باشه
چون هیچ جوری نمیشه جاشو پر کرد
منم نشسته‌م گوشه‌ی همون پنجره‌هه و به صدای آواز همون پرنده‌های قدیمی گوش میدم و با خودم فکر میکنم چه جوری یه چیز به این بزرگی که هیچی نمیتونه جاش رو پر کنه میتونه گم شده باشه ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/07/11ساعت 1 توسط شیوا-الف |

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/07/07ساعت 22 توسط شیوا-الف |