برای عشق چه تاوانی باید داد
برای عشق چه قدر باید هزینه کرد
برای عشق چه قدر باید انرژی صرف کرد؟
برای عشق چه قدر باید تحقیر شد
برای عشق چه قدر باید کتک خورد....
نمی دونم....
اگه الان سرم و بالا گرفتم و پامو میکوبم زمین و نمی زارم کسی ببینه اشکامو! واسه اینه که به خاطر این عشق تا آخر اتوبان رفتم..
اتوبانی که اون صداش هنوز تو گوشم زنگ می زنه و میدونستم آخرش بن بسته!
بن بست............
بن بست..........................
بن بست.....................................
اما شاید به یک بار امتحان کردنش می ارزید!
شاید هم نه!؟
امروز اگه از درد دنده هام نمیتونم نفس بکشم..امروز اگه کبودی های تنم منو یاد بی کس ترین ادم های روی زمین میندازه..امروز اگه پیشونیم داغ و ورم کرده و زخمیه..........چه خیال.... من سرمو بالا میگیرم و میگم به خاطرش التماس نکردم....نگفتم نزن..نگفتم چرا میزنی...نگفتم چرا؟
هر ضربه مولوکولی از دوست داشتن را در من کشت و حالا که علی رغم تن نحیف ،کبود و دردناکم با ناخنهای شکسته مینویسم افتخار می کنم که به خاطرشخصیتم..ایمانم.هویتم...خواسته ام و به خاطر همه آنچه برای به دست آوردنش شبها و روزها تلاش کردم هر دردی را تحمل میکنم
تحمل میکنم..اما سکوت ...نه!!!!
هرگز.......................................................
این بار سکوت نمیکنم..بر دردی که بر پیکرم آمده تحمل میکنم
اما بر ظلمی که رفته..نه.........
...... سکوت نمیکنم
من غمگینی و سیاهی این وب نوشته ها را دوست دارم.
من از عمد غمناک نمی نویسم.
غم خودش می اید.غم خودش جا خوش می کند لا بلای سلولهایم.
غم خودش می رود.
من کاری به کارش ندارم.
غم بعد از درد می آید،
درد بعد از حادثه می آید،
حادثه از زنده ماندن است که می آید،
زنده بودن با درد می اید،
درد با زنده بودن می اید،
زندگی درد می زاید،
درد غم می زاید
میترسم،
من می ترسم،
من انسانم ،
انسان می ترسد مگر نه؟
آدم می ترسد،خسته می شود،می برد،غمگین می شود،عاشق می شود،
گریه می کند، دردش می گیرد تا ادم باشد،سنگ نباشد،صخره نباشد،چوب نباشد،
من تب دارم همین لحظه ،
من می لرزم همین حالا،
من درد دارم