معشوق من
همچون خداوندی در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبایی
او در فضای خود چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست میدارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست میدارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
معشوق من انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
در شبی سرد از شبهای زمستان
هنگامی که حافظ میخواندم
هماندند احساسی از بلوغ
جون آخرین نشانه یک مذهب شگفت
در لابلای هیاهوی جهان پیدا کردم
و با او زیستم....................
+
نوشته شده در جمعه
1384/02/30ساعت 3 توسط شیوا-الف
|
عین ژله
شفاف
رنگی
لیز
شیرین
خوشبو
درست عین ژله
نمیدونم چی عین ژله هستا
فقط میدونم که درست عین ژله است
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/02/22ساعت 9 توسط شیوا-الف
|
من وقتایی که با خودم حرف میزنم ایده میاد تو ذهنم که اینجا چی بنویسم، الآن یه چندوقتیه که با خودم حرف نزدم، در نتیجه خیلی از اون ایده ها ندارم که چی چی بنویسم، یعنی ایده دارما، ولی اوناییش که به درد شماها میخوره مال وقتیه که دارم با خودم حرف میزنم، اونم آنلاین!
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/02/19ساعت 9 توسط شیوا-الف
|
هیچ وقت نفهمیدم چه طور اینجوری می خنده
ولی فکر میکنم که دلیلش گریه کردنای زیادشه
فقط کسایی که زیاد گریه می کنن
می تونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن
گریه کردن آسونه و خندیدن سخت
**پی نوشت:(یه تیکه از کتاب "به کودکی که هرگز زاده نشد" نوشته اوریانا فالاچی)
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/02/06ساعت 0 توسط شیوا-الف
|
ببین، دوست داشتن از نگاهه که شروع میشه
درد کشیدن از صدا
اولین نمایش این دو تا حس اینجوریه، میخوای اگه دوست داشتنشو ببینی به ته ته چشماش نیگا کن، به همون دایره ی قهوه ای روشن
میخوای بفهمی که دردش چقدره، بهش بگو که برات حرف بزنه، از لرزش صداش، از تلخی لبش، میتونی عمق دردشو حس کنی
باور کن
هووم
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/02/06ساعت 0 توسط شیوا-الف
|