تبليغاتX
دلشوره های من
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

پی نوشت:"این روزا این شعرای سهراب رو زیاد زمزمه می کنم"


+ نوشته شده در جمعه 1383/09/27ساعت 19 توسط شیوا-الف |

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته.........

حیف نه من اینو خوب فهمیدم نه تو!

+ نوشته شده در سه شنبه 1383/09/17ساعت 22 توسط شیوا-الف |

اي کاش خدا سه چيز را نمي آفريد :

عشق ، غرور ، دروغ

تا براي عشق از روي غرور به عزيزان دروغ نگوييم

+ نوشته شده در شنبه 1383/09/14ساعت 7 توسط شیوا-الف |

هوا حوالی گریه و باز ساعتم ابریست

و عصر روز دوشنبه که طبق عادتم ابریست

 

و کوچه کوچه مهی سرد مرا میان تو گم کرد

و چشم تو که نپرسید چرا حکایتم ابریست

 

نگفته بودمت اما در این غروب مه آلود

تمام حجم من آه است همه مساحتم ابریست

 

غروب تلخ دوشنبه نوشت راوی قصه

که "وقت با تو نبودن" چقدر غربتم ابریست

 

 

**پی نوشت:" هیچ وقت اینجا از شعرای خودم ننوشته بودم..می خواستم به قول علی خیلی مال خودم باشه شعرام..اما حالا نوشتم...به یاد اون دوشنبه ها..."

+ نوشته شده در سه شنبه 1383/09/10ساعت 1 توسط شیوا-الف |

کافی شاپ ونک ..من . الی و سوزی

امروز تولدمه...یه سال دیگه هم گذشت........و من یه سال دیگه پیر شدم..

چه سخت گذشت..چه پر حادثه گذشت..چه پر ماجرا گذشت..

هنوز وقتی راه می رم درد دارم و نمی تونم زیاد سرپا وایستم..اما خب داره خوب میشه..مثه بقیه چیزا     ...با بچه ها رفتیم بیرون..من..ال..سوزی..عطا و علیرضا...یه دور همی دوستانه کوچولو..خب بعد از مهمونی عطا دیگه خیلی تیریپ مهمونی بازی نداشتیم! 

 

ولی بعدش تولد دفتر امید نجیب زاده حسابی سورپرایزم کرد..باورم نمی شد ..فیلمبرداری رو تعطیل کردند و واسه من تولد گرفتن..خوب چی بگم..اینهمه حس دوست داشتن نسبت به خودم که می بینم ته دلم می لرزه...

تو هنوز یه رازی..یه راز قشنگ و من حفظت می کنم

خاطره خوبی بود...بعد از اون عمل سخت و تلخ با او روزای عذاب آور  حالا کم کم دارم بر می گردم به همه اون چیزایی که فکر می کردم نیستم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1383/09/08ساعت 0 توسط شیوا-الف |