تبليغاتX
دلشوره های من
 
گفت باش
یه جور خسته ی آرومی

نبودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1383/04/25ساعت 22 توسط شیوا-الف |

 
دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش
+ نوشته شده در چهارشنبه 1383/04/24ساعت 19 توسط شیوا-الف |

...
دیدی بعضی وقتا از خواب میپری
اتاق تاریکه
یه هو میفهمی چه اتفاقی افتاده ؟
ولی باورت نمیشه
سعی کن هیچ وقت از خواب نپری
+ نوشته شده در یکشنبه 1383/04/21ساعت 7 توسط شیوا-الف |

می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.

نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1383/04/11ساعت 4 توسط شیوا-الف |

 
بیا
بیا بگو دیگه . بیا جلوم واستا
بگو من باید از تو بدم بیاد
بگو تو بدی
بگو کاش هیچوقت ندیده بودمت.
بگو دیگه
بعدشم برو
برو در و پشت سرت ببند
بعد تکیه بده به در
سرت رو تکیه بده به در
چشمات رو ببند
فشار بده
انگشتات رو هم مشت کن ٬ مشتت رو فشار بده
نفس بکش
یه جوری که سینه‌ت بیاد بالا
ساکت
میبینی ؟
همه جا ساکته
فقط صدای نفس کشیدنت میاد
سینه‌ت که با هر نفسی میره بالا و میاد پایین.
صدای نگاه من نمیاد ؟
نه ؟
نمیاد ؟

میدونی ؟
من به تنهایی عادت نکردم
ولی به رفتن چرا.
من دیگه دارم به رفتن عادت میکنم.
چه رفتن خودم
چه رفتن تو .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1383/04/10ساعت 16 توسط شیوا-الف |

به چیزای بد فکر میکنم. فکرای خیلی بد. به این فکر میکنم که پارسال همین موقع ... به پیارسال همین موقع ... به خیلی وقت پیش همین موقع .. به خیلی وقت بعد همین موقع . به این فکر میکنم که یه چیزایی رو باید تموم کرد. به این فکر میکنم که چرا دیگه مثل پارسال نیست و هیچ پرنده‌ای ساعت ۵ صبح دیگه آواز نمیخونه که یه صدایی بیاد تو خونه . به این فکر میکنم که کاش میشد خوابید.

 کاش میشد واقعا خوابید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1383/04/08ساعت 6 توسط شیوا-الف |

به این فکر میکنم که دارم به خودم دروغ میگم ٬ به اینکه قصه‌ی زندگیم دیگه خیلی قشنگ نیست ٬ به اینکه فردا چی میشه ٬ به اینکه باز خل شدم یا واقعاً باید خیلی چیزا رو تموم کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1383/04/04ساعت 3 توسط شیوا-الف |

شات‌گانم رو بر میدارم. شب که از نیمه گذشت میرم تو بیابون. آسمون رو نشونه میگیرم.

ولی  نمیکنم.

دور ماه کلی ستاره جمع شده . بر می‌گردم.

فشنگ آخر ؟

تازه میفهمم من هیچ‌وقت فشنگی نداشتم.

خالی بودم.

همیشه !

(هر دفعه هم به همین نتیجه میرسم !)
+ نوشته شده در دوشنبه 1383/04/01ساعت 20 توسط شیوا-الف |