تبليغاتX
دلشوره های من
 
زیسیزیس، گونه ای سیکیدای هفده ساله وحشی بود که همیشه خواب میماند. حتی بعد از هفده سال. او سرنوشت تنها و غم انگیزی داشت. آنقدر غم انگیز که وقتی از خواب بیدار شد حتی فریاد هم نزد. خمیازه ای کشید و گفت اوه شت.

زیسیزیس ها، بعد از خمیازه کشیدن، دوباره میخوابند.

( *مثلا* از مجموعه داستان های سیکیداهای باور نکردنی)
+ نوشته شده در یکشنبه 1383/02/27ساعت 21 توسط شیوا-الف |

این چشم های من
از رنگ
از سرود
از بود
از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
زیباترند، نیست؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1383/02/21ساعت 11 توسط شیوا-الف |

پشت چراغ قرمز گیر کرده بودیم. من دست چپم رو گذاشته بودم روی دست راستم و به راه خیره شده بودم که احساس کردم داره نگاهم میکنه. دستش اومد و دانه های تسبیح م رو که سه دور دور مچم پیچیده شده بود تکون داد. سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم. باز چشماش اونطوری بود که آخرش من نمیفهمم یعنی چی!

چراغ سبز شد. در حالی که دنده رو عوض میکرد و از بالای چشمش مراقب ماشین هایی بود که داشتند راه می افتادند، دوباره سرسری نیم نگاهی انداخت و پرسید:"ذکر میگی؟"

لبخند زدم. تسبیح رو در آوردم و از انگشت اشاره م آویزونش کردم جلوی صورتش و گفتم:"این تسبیحه؟ این که نه سر داره نه ته؟"

خندید، نه، نخندید، یه لبخند با صدای "هه" زد و لبش یه کم مچاله شد سمت راست. گفت:"قشنگه!"

تسبیح رو پیچیدم دور دستم و دوباره خیره شدم به راه. همونطور که تو سرم ذکر میگفتم و اون یکی دستم روی تسبیح میلغزید فکر کردم این یه تسبیحه. چرا نمیفهمی؟ یک تسبیح که سر و ته نداره. که از هرکجاش که بخوای میتونی ذکر گفتنت رو شروع کنی و تا هرجا تونستی پیش بری و هیچ وقت هم یک دورش تموم نمیشه. یعنی مجبور نیست تموم بشه. هر چی بیشتر ذکر بگی باهاش، یک دورت رو بزرگ تر کرده ی و تا هرجا دوست داشته باشی میتونی بزرگش کنی. تا هرجا.....

 

*پی نوشت:"این خاطره ها منو می کشه..."  ):

+ نوشته شده در سه شنبه 1383/02/15ساعت 1 توسط شیوا-الف |